آدرین کاظمیآدرین کاظمی، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 18 روز سن داره

آدرین

سيزده ماهگي

سلام جوجه طلايي مامي تولد سيزده ماهگيت مباررررررررررررررك پسر گل من ديروز وارد ماه چهاردهم از زندگيش شدددددده هوررررررررا  عشق مامان الان دو سه روزيه كه ديگه بدون كمك كاملاً مي تونه راه بره ولي هنوز يه ذره تلو تلو مي خوره آخه عشقولي هنوز پاهاش سفت نشده ديگه راستي ماماني ديروز تولد خاله جون زهرا بود، تولد سيزده ماهگي شما با تولد سي سالگي خاله جوني يكي شده  من و شما براي خاله جوني يه عالمه روزاي شاد و خوب رو آرزو مي كنيم.   ...
7 مهر 1392

پيام تبريك تولد

خواهر نازنين و خندونم تولدددددددددت مباررررررررررررررررررک   مهربونم من و آدرين كوچولو از ته دل آرزو مي كنيم كه هر روز برات رویایی باشه در دست نه دوردست، عشقی باشه در دل نه در سر و دلیلی باشه برای زندگی نه روزمره گی.  ...
7 مهر 1392

بدون عنوان

 گل من ، کودکم ... امروز از عمق وجود خود خدایم راصدا کردم، نمیدانم چه میخواهی... ولی امروز…برای تو، برای رفع غمهایت، برای قلب زیبایت ، برای آرزوهای فردایت، به درگاهش دعا کردم... ومیدانم خدا از آرزوهایت خبردارد،  یقین دارم دعاهایم اثر دارد .... ...
1 مهر 1392

روز رویایی

روز دوشنبه 91/6/6 ساعت 2:05 بعد از ظهر جوجه کوچولوی ما با وزن 250/3 كيلو گرم و قد 48 سانتيمتر قدم به این دنیا گذاشت و یک روز رویایی و باورنکردنی برای ما رقم زد. من و بابایی اون روز خیلی خیلی هیجان داشتیم .قرار بود ساعت 11 بریم بیمارستان کسری و منتظر خانم دکتر باشیم، ولی مثل همیشه بابایی دلش طاقت نیاورد و ما رو به همراه مامانی و عمه جون شیرین ساعت 9 صبح به بیمارستان اورد. خلاصه چون اون روز برای خانم دکتر روز شلوغی بود ساعت یک و نیم بعدازظهر اومد و منو به اتاق عمل بردند. نمی دونی که بابایی چقدر هیجان داشت وقتی من داشتم می رفتم توی اتاق عمل بالاخره ساعت دو و پنج دقیقه بعدازظهر شما به دنیا اومدی و قدم روی چشمای مامان و بابا گذاشتی . اون رو...
21 شهريور 1392

تهيه و تدارك جشن تولد يك سالگي

سلام عشق مامان الان كه دارم اينو برات مي نويسم كمتر از دو هفته ديگه به جشن تولدت مونده (شايد يه كم دير بتونم توي وبلاگت بذارم) و من كلي هيجان زده هستم و دارم مقدمات جشنت رو آماده مي كنم. خيلي دوست داشتم برات يه جشن تولد بزرگ بگيرم ولي با توجه به تجربيات اطرافيان و اخلاق شما ، و چون مي بينم كه از شلوغي زياد خسته مي شي و خودت هم لذتي نمي بري با بابايي تصميم گرفتيم يه جشن ساده خودموني بگيريم و جشن تولد مفصل رو موكول كنيم به دو سه سال ديگه كه خودت هم دوست داشته باشي و کلی لذت ببری. چندين وقته كه برات دنبال يه تم خوب تولد مي گردم. هفته پيش با خاله جون زهره رفتيم بازار كه برات وسايل تزئين تولد بخريم خيلي گشتيم تا يه چيز قشنگ و متفاوت پيدا كن...
21 شهريور 1392

اولين كلمه هاي آدرين

عسل مامان، تقريباً نه ماهه بودي كه (ببخشيد عشقم كه دقيقاً روزش رو يادم نمياد) اولين كلمه رو به زبون آوردي و مامان و بابا رو خوشحال كردي. اولين كلمه‌اي كه به زبون آوردي بابا بود و كلمه بعدي ماما    اين دو كلمه رو مرتب به كار مي بردي و تا الان هم كلمه هاي زيادي مي گي از جمله دَدَ آبَ حَم : حموم پوووو: پلو بال : ball به معني توپ (اثرات بي بي انيشتين) حامَ : عمو حامد دَف: رفت صداي هاپو و ببعي و آقا گاوه و آقا الاغه رو هم به خوبي درمياري      ماشين و هواپيما و دوچرخه هم كه مي بيني سريع دستت رو ميبري بالا و مي گي بُوووووووو خلاصه مامان جون، من خيلي خيلي خوشحالم كه شما اين قدر زود به...
21 شهريور 1392

قصه دندون درآوردن آدرین

جوجه طلايي من دندون درآوردن شما هم مثل بقيه مراحل رشدت يه پروژه عظيمي بود براي خودش   از حدود سه ماهگي لثه هاي قشنگت شروع كرد به خارش و متورم شدن ،‌همين جوري آب دهنت جاري مي‌شد . دوست داشتي همه چيز رو گاز بگيري و خيلي خيلي كلافه بودي و مثل هميشه در حال نق زدن و گريه كردن   اون قدر لثه‌هات متورم شده بود كه آقاي دكتر هر دفعه به ما مي گفت تا سه چهار روز ديگه دندون هاي قشنگت ميزنن بيرون. تازه عشقم ماماني زهرا (مامان بابايي) هم برات يه آش دندوني خوشمزه پخت كه دندونات راحت تر در بياد (قبل از دراومدن اونا)   خلاصه جونم برات بگه كه مامان و بابا همين جوري منتظر ديدن مرواريداي قشنگ شما بودن ولي از بيرون زدن...
19 شهريور 1392

داستان نامگذاری فینگول مامان

از روزی که فهمیدیم خدای مهربون تو رو به ما هدیه داده من و بابایی کلی اسمهای مختلف لیست کرده بودیم ، هم اسم دختر و هم اسم پسر تا اینکه روز بیستم فروردین ماه ٩١ فهمیدم جوجوی ما یه پسر کاکل بسره اون موقع بود که اسمهای دختر رفتن کنارو و اسامی پسر دوباره لیست شدن، خلاصه جونم برات بگه مامانی چهار ماهه تموم دنبال یه اسم قشنگ برای شما بودیم. از همه دوستان و فامیل نظرخواهی می کردیم و کلی گیج شده بودیم که بالاخره اسم این کاکل زری رو چی بزاریم از میون اون همه اسم دو سه تاش از نظرمون بهتر بود: هیراد ، فربد ، آرشان و آریا بالاخره روز موعد فرا رسید و شما جیگری قدم به این دنیا گذاشتی و هنوز اسم نداشتی  با مشورت همه تا دو سه روز اول اسمت شد آر...
27 مرداد 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آدرین می باشد